از سري ياداشت هاي يه ديوونه ي تنها در يك تيمارستان متروكه
دیوانگی....

يارب مرا ياري بده تا خوب آزارش کنم
رنجش دهم، زجرش دهم ،خوارش کنم ،زارش کنم
با بوسه هاي آتشين ، با خنده هاي دل نشين
صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ،از غصه بيمارش کنم
بذري به پايش افکنم ،گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر،کالاي بازارش کنم
گويد بيفزا مهر خود،گويم بکاهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي،چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من، فارغ شد از سوداي من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
گيسوي خود افشان کنم،جادوي خود گريان کنم
با گونه گون سوگندها،بار دگر يارش کنم
چون يار شد بار دگر، کوشم به آزاري دگر
تا اين دل ديوانه را راضي ز آزارش کنم
از سری یادداشت های یه زاده ی فلاکت ...
اشک تمساح ...
منبت کاري
رنگارنگ
مرا کشيده اي؟
مرا کشيده اي ان هم وقتي موهايم را باد برد؟
باد برد و گره زد؟
گره زد به نگاه هايت به دلت به هوست؟؟
گره زد و من نفهميدم؟
يا فهميدم و .......
اري عزيزکم!
تاب خورده شد ......................
تاب ديده شد .......................
اما!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.
تاب مرده نه!تاب مرده نشد...........
نه نگاه هاي تو ! نه موهاي من!!!.............................."
وقتی ر د ک خشن می شود ...
...
19:45[ [RDK : نه، از این به بعد خشن میشم ..
19:48[ [RDK: مرده شوره قیافت رو ببره. خودم توی کفن بپیچمت. <-; اینطوری خوشت میاد؟
BUD: خوفه!
19:56[ [RDK: برو گمشو مشخات رو بنویس ، ریختت رو نبینم [دندون آغشته به خون ]
غلط می کنی به لبتاپ نزدیک بشی. برو یه گوشه بتمرگ [صدای غرش شیر در پس زمینه]
:BUD چشم، ببخشید!
20:08[ [RDK: فعلا از جلوی چشام گمشو،حالم رو به هم میزنی [ یه دریا پر از استفراغ]
BUDچشم، ببخشید. >>>>>>>>>>>>>:D<<<<<<<<<< :*
20:49[ [RDK: خب که چی؟ حوصله این جلف بازیا رو ندارم. از الان یه مرد واقعی شدم.
BUD: بهله! هر جور راحتید!
20:57[ [RDK:به درک برام مهم نیست که خوشت بیاد یا نیاد. فعلا خفه خون بگیر حوصلت رو ندارم.
:BUDچشم .
21:08[ [RDK:وقتی می گم خفه خون بگیر، خفه میشی حتی چشم هم نمی گی این رو بفهم احمق.
:BUDچشم ،ببخشید.
21:21[ [RDK:کاری نکن اون روی سگم بیاد بالا، هر چی از دهنم درمیاد بگم. خفه خون
:BUDبیا یه داستان از یه آقای خشن تو وبلاگ بزاریم؟!
00:32[ [RDK:از این سوسول بازیا درنیار، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ، نمی خای قاطی کنم که؟
:BUDچشم ،ببخشید!
00:43[ [RDK:ازین به بعد ساعت 10به بعد حق نداری sms بزنی شیر فهم شدی جوجه ؟
:BUD آقاهای خشنم این موقع شب مهربون می شن!
00:48[ [RDK :عمرا همینی که هست تا چشات درآد .....(سانسور شده)
فردا
13:03[ [RDK:بی ادب سلامت کو؟یادت رفته؟ صبر کن یه بار که زدم زیر گوشت یاد می گیری ..
:BUDچشم سلام ببخشید
13:07[ [RDK:کوفت زهر مار ،بمیری از دستت راحت شم، غلط کردی یادت رفت خفه خون بگیرچلمن
:BUDچشم، ببخشید
13:48[ [RDK :کوفت چیه ؟ ناراحت شدی ؟ به درک، حقته چشات درآد [بی تفاوتی]
:BUD:((
13:53[ [RDK: برای من الکی آبغوره نگیر ،خر سواری تموم شد، خفه خون بگیر جوجه کوچولو
:BUD :(
14:00[ [RDK: زهر مار، نگفتم دیگه شکلک نفرست .احمق نباش حالم رو به هم میزنی
:BUD من همون ر د ک مهربون و می خام :(
14:08[ [RDK: اون ر د ک احمق تموم شد . قدرش رو ندونستی. همینی که هست . باید خوشت بیاد
:BUD نیخام ....
14:16[ [RDK:غلط کردی زر اضافی موقوف . خفه خون
16:15[ [RDK :حالا یه مرد واقعی خوبه یا یه ر د ک مهربون ؟ حیف که........
BUD: ر د ک مهربون یه چیز دیگست!
16:21[ [RDK :پس چرا گفتی یه مرد واقعی خوبه؟! ر د ک مهربون که لوس نونوره
16:31[ [RDK :حالا شرمنده ر د ک مهربون مرده ، یه مرد 100% واقعی وجود داره
:BUDمنم قهرم
16:35[ [RDK :اولا برو به درک. دوما پررونشو .سوما غلط می کنی قهر می کنی. فهمیدی یا بیام بزنم تو سرت؟
:BUDمنم قهرم دیگه جواب sms هات رو نمیدم ...!
16:54[ [RDK :.... (معذرت خاهی RDK که به علت فضاحت و بلاغت کلام سانسور میشه!!!)
پ.ن: این یه سری sms در طی 24 ساعت با RDK رد و بدل شد....
پ.ن(ر د ک): اینجانب تمام مطالب بالا را مورد تایید قرار میدهم. (به دستور BUD این پینوشت رو اضافه کردم).
پ.ن: این رو هم بخونین از وبلاگ بابالنگدراز پنج فوتی .
تو را کشیده ام ؟!...

به یاد استاد مهدی سحابی ...

آرامش ...
عکس بابا لنگدراز پنج فوتی
کارگر...

روي لبه حوض نشسته بود، دستاش رو بهم ميماليد به اميد ذره اي گرم شدن ولي خيلي وقت بود كه ديگه گرمايي رو حس نميكرد، بايد ميرفت دنبال كار، چند شب بود كه دست خالي برميگشت خونه، حداقل خوبيش اين بود كه توي خونه كسي منتظرش نبود تا شرمنده بشه، نگاهي به دستاش انداخت چن تا ناخن هاي دستش شكسته بود، يه چن تايي هم زيرش سياه شده بود، چن تا انگشت باقيماندش هم ناخن نداشت. پوستش خيلي كلفت شده بود، كف دستش پر از جاي تركيدگي پينه هايي بود كه بر اثر كار زياد ايجاد شده بود، خيلي وقت بود كه تنها زندگي ميكرد، هيچكس رو نداشت كه بهش فكر كنه يا نگرانش باشه يا منتظرش باشه ..
نگاهي به شلوارش انداخت گوشه زانوش پاره شده بود، هفته قبل كه سر ساختمان كار ميكرد پاش گير كرده بود به پله ها و خورده بود زمين. شلوار ديگه اي نداشت توي خيابون كه راه ميرفت هركسي نگاهي به شلوار پارش ميكرد و پوزخند ميزد و ميرفت. توي آب حوض نگاه كرد هنوز زير چشمش كبود بود، چن روز پيش با اوستا كارش دعوا گرفته بود اونم با مشت گذاشته بود زير چشمش، اوستاش آدم كثيفي بود، بهش گفته بود چن كيسه سيمان رو براش بدزده بدون اينكه صاحب كارش بفهمه، اونم قبول نكرده بود، اوستاش هم نامردي نكرده بود حسابي گرد و خاك تنش رو تكونده بود، بعدش گفت "پشت سرت رو خوب نگاه كن منتظرم باش، كارم هنوز باهات تموم نشده"
صداي پر زدن يه كبوتر از فكر و خيال بيرون آوردش، توي حياط يه كبوتر داشت براي خودش رو زمين دنبال چيزي ميگشت، آرزو كرد كاش جاي كبوتر بود ميتونست راحت از روي زمين غذاش رو پيدا كنه. فعلا كه كبوتر نبود و بايد ميرفت دنبال كار. از در خونه اومد بيرون، توي كوچه برف بود، چن شب بود خيلي شديد برف ميومد، توي برفا راه افتاد، هميشه صداي له شدن برف ها رو زير كفشاش دوس داشت ولي اينبار نه، گوشه لنگه ي راست كفشش سوراخ شده بود و كف لنگه پاي چپش هم سوراخ بود توي برفا كه راه ميرفت آب وارد كفشش ميشد و تا مغز استخوانش يخ ميزد. سعي ميكرد از جايي راه بره كه برف كمتر باشه ولي نزديك به نيم متر برف داخل كوچه بود، تا سر كوچه كه رسيد كفشاش پر از آب شده بود، تا ميدون اصلي شهر كه رسيد صداي شالاپ شالاپ آب توي كفشاش مثل يه آهنگ براش تكرار ميشد با اين تفاوت كه زجرش ميداد و سرمايي نا خواسته رو بهش تحميل ميكرد. دور ميدون پر از كارگرهاي بدبختي مثل خودش بود كه دنبال يه لقمه نون براي زن و بچه شون بودن ولي كار كجا بود فقط بيگاري بود كه از اين ملت بدبخت ميكشيدن. يه گوشه ايستاد، خجالتش باعث شد زياد خودش رو جلو نكشه، ساعت همينطور ميگذشت و هنوز سركار نرفته بود، تا يه ماشين ميومد همه به طرفش بدو ميكردن و جايي براي اون نبود كه بگه منم كار ميخوام. ظهر شده بود، ديگه كسي براي بردن كارگر نميومد، چاره اي نبود بايد برميگشت خونش. يه گوشه اي نشست، كفشاش رو بزور از پاش در آورد، انگار داشت خود پاهاش رو ميكند، پاهاش تقريبا يخ زده بود، انگشتاي پاش خم نميشدن، يه چن دقيقه اي پاهاش رو ماليد تا حداقل تا خونه بتونه راه بره، كفشاش رو دوباره پوشيد و راه افتاد. توي راه همش داشت فكر وخيال ميكرد كه بره پيش اوستاش بگه غلط كردم، به جاي چن تا كيسه، همه ي كيسه ها رو برات ميدزدم. رسيده بود به سر كوچه، غصش گرفته بود توي كوچه هنوز برف بود، رد پاهاي مختلف توي برف ها مشخص بود، از وسط كوچه حركت ميكرد، چون برف تقريبا كمتر بود، خودش رو فحش ميداد، كه چي ميشد چن تا كيسه سيمان رو بلند ميكردي، آخه آسمون كه به زمين نميومد، صداي ماشيني از پشت سرش افكارش رو پاره كرد، برگشت يه وانت بود، كل كوچه رو پر كرده بود رانندش هم اوستاش بود، خوشحال شد توي دلش گفت كه حتما اومده دوباره ببرم سركار ولي خوشحاليش به ترس تبديل شد چون اوستاش لبخند زشتي روي لباش بود، وانت هرچي نزديك ميشد سرعتش بيشتر ميشد، حالا معني حرف اوستاش رو فهميد كه گفته بود "پشت سرت رو خوب نگاه كن منتظرم باش، كارم هنوز باهات تموم نشده" سريع از جاش پريد ولي دير شده بود پاش تقريبا زير چرخ له شد صداي شكستن استخواناش رو شنيد، سرش به شدت به ديوار كناري كوچه خورد، روي برف هاي كنار ديوار پخش شد، صداي اوستاش رو از راه دور شنيد كه فرياد ميزد "حالا كارم باهات تموم شد، مادر..." كل كوچه دور سرش مي چرخيد، توي دهنش شوري خاصي رو احساس كرد، دستش رو به سختي به پشت سرش كه بدجوري درد ميكرد برد، گرماي خاصي رو احساس كرد، مايع گرم غليظي دستاش رو پر ميكرد، برف اون رو در آغوش گرفته بودن، فكر كرد حالا نوبت اونه كه برف ها رو به آغوشش دعوت كنه، به خودش گفت چن لحظه اي دراز ميكشم تا حالم جا بياد، چشماش سياهي ميرفت، دليل خاصي براي بلند شدن از جاش نداشت و نايي هم براي بلند شدن نداشت، خيلي خوابش ميومد شايد الان وقت خواب بود خوابي راحت و طولاني چون ديگه نه نوري بود اذيتش كنه و نه صدايي كه بشنوه. چشماش رو بست...
خوابش نميشكست حتي وقتي كه كلاغي رو صورتش نشست ...
پ.ن: من دستای این BUD رو میبوسم، کلا کارش درسته، کلا این چن تا پست آخر رو خودش کل زحمتاش رو کشید، احتمالا سهمش رو از وبلاگ تا 99 در صد بالا ببرم. عنوان پست قبل هم عوض شد.
پ.ن2: آزادی جعفر ابراهیمی رو به همه ی دوستان تبریک میگم.
پ.ن3: از همه ی دوستان به علت اینکه کمتر وقت میکنم بهشون سر بزنم معذرت میخوام، ببخشید به هر حال هرکسی یک سری مشکلات خاص خودش رو داره، من اگه هفته ای یه بار وقت کنم BUD رو ببینم کلاهم رو میندازم هوا چه برسه به اینکه بتونم بیام نت.