از سري ياداشت هاي يه ديوونه ي تنها در يك تيمارستان متروكه

به علت برخی مسائل این مطلب رو برین از لینک پایین بخونین ....



پ.ن: حتما نظرتون رو بهم بگین، نظرتون رو همینجا بذارین.
پ.ن1: به خودم قول داده داده بودم دیگه اینطوری ننویسم ولی به خاطر عید قربان و روز تشکیل بسیج این رونوشتم .
پ.ن2: از تمام دوستان معذرت میخوام اگه وقتی برای سرزدن به وبلاگشون ندارم. خیلی سرم شلوغ شده. شرمنده.

دیوانگی....






يارب مرا ياري بده تا خوب آزارش کنم

رنجش دهم، زجرش دهم ،خوارش کنم ،زارش کنم

با بوسه هاي آتشين ، با خنده هاي دل نشين

صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم

در پيش چشمش ساغري، گيرم ز دست دلبري

از رشک آزارش دهم ،از غصه بيمارش کنم

بذري به پايش افکنم ،گويم خداوندش منم

چون بنده در سوداي زر،کالاي بازارش کنم

گويد بيفزا مهر خود،گويم بکاهم مهر خود

گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم

هر شامگه در خانه اي،چابکتر از پروانه اي

رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم

چون بينم آن شيداي من، فارغ شد از سوداي من

منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

گيسوي خود افشان کنم،جادوي خود گريان کنم

با گونه گون سوگندها،بار دگر يارش کنم

چون يار شد بار دگر، کوشم به آزاري دگر

تا اين دل ديوانه را راضي ز آزارش کنم

پ.ن: این شعر از خانم سیمین بهبهانی می باشد که من چون این شعرو خیلی دوست میدارم میذارم اینجا یادگاری.....

از سری یادداشت های یه زاده ی فلاکت ...

صداي جيغي گوشام رو ميلرزونه، مايعي من رو فرا گرفته، شايد مرده باشم، شايدم زنده. حق هيچ حركتي ندارم.
صداي جيغي دوباره رشته ي افكارم را پاره ميكنه، نميتونم ببينم چشمام بسته مونده، قدرت باز كردن چشمام رو ندارم، حتي قدرت حركت دادن دستام رو ندارم، فقط ميتونم بشنوم، شايد زنداني باشم، فقط صدا هايي رو ميشنوم، معني اين صدا ها رو نميتونم تشخيص بدم. فقط ميشنوم، شايد اين شرايط زجر آور باشه ولي اين لحظه اصلا نميتونم معني زجر رو بفهمم ...
باز هم صداي جيغ، جيغ هاي مكرر ...
مايع اطرافم خالي ميشه، با خالي شدن مايع اطرافم كل ذهنم خالي ميشه، همه چي پاك ميشه.
صداي جيغ با فشار شديد، حس ميكنم كل بدنم داره له ميشه، فشار طولاني و طاقت فرسايي رو تحمل ميكنم، احساس ميكنم از دريچه اي رد شدم، روي لحافي سفيد كه خيس از خون شده مي افتم، صداهاي مبهمي را ميشنوم، كسي بلندم ميكند، از پاهايم مرا گرفته، سر و ته آويزان هستم. به پشتم ميزند، حس ميكنم چيزي در درون روشن شده، چشمام رو باز ميكنم، دستام رو ميتونم حركت بدم، اختيار كل بدنم دست خودمه.
ولي ورود ناگهاني به هوايي كه بوي گند ميده با اولين نفسي كه به درون ميكشم گريه امانم نميده، منم جيغ ميكشم وگريه ميكنم. گريه كردن اولين و مفيد ترين چيزي كه ياد ميگيرم.
خودم رو بايد براي گريه هاي طولاني و مكرر آماده میکردم ...

پ.ن: این نوع نوشتن رو از همه چیز بیشتر دوس دارم، ولی یه مطلب مخصوص دارم که احتمالا شنبه میذارم ...
پ.ن2: بزودی تمام ملاحظات رو کنار میذارم و در مورد وقتی ر د ک خشن می شود ... شفاف سازی میکنم، جنجالی ترین مطلب وبلاگ رو مینویسم، کل ناگفته های این اتفاق رو برای همه میگم ...

اشک تمساح ...

در راستای توضیحاتی در مورد مطلب قبل ...
اول یه لطفی کنین برین این عکس رو ببینید
این عکس دقیقا آخر و عاقبت من و BUD میشه. کلی باید التماسش کنم تا یه چیزی بنویسه، بعد میاد یه همچین مطلبی رو میذاره. میاد چهره متین و وزین من رو پیش خواننده های وبلاگ خراب میکنه ...
حتما فردا هم میاد میگه که من یه انقلاب مخملی راه انداختم، وبلاگ رو از من میگیره،(تازه پسورد من رو هم داره). میگه 63 درصد خواننده های وبلاگ متعلق به نوشته های منه یا میگه اصلا کی گفته من گفتم مطلب ها رو رو میارم سر سفره وبلاگ، یا میگه سهمیه مطلب گذاشتنت رو کم میکنم یا از فردا سوبسید ها رو بر میداره کلی برام خرج بر میداره یه مطلب بذارم، یا سهام عدالت رو نمیده، یا میگه هاله نور دارم پس وبلاگ ماله منه یا میگه من فرزند اولین کسی هستم که وبلاگ رو ساخته یا چه میدونم هرکاری رو برای اینکه من رو از حق قانونی ام دور کنه انجام میده. آخه شما بگین من چه گناهی دارم که این همه بلا رو داره سر من میاره؟؟ دو هفتس میخوام بازی وبلاگی معرفی دوستان رو بنویسم که اصلا وقت نمیکنم، خیلی درگیرم، وقت ندارم به وبلاگ دوستام سر بزنم ... [صدای هق هق گریه یک مرد در پس زمینه (چه فاجعه ای که وقتی یک مرد میگرید ...)]

پ.ن1: خب من شدید جو گیرم، جوگیر شدم این sms های کذایی رو براش فرستادم (ایکاش جفت دستام میشکست، جشمام کور میشد، نمینوشتم)
اینجانب رسما از سرکار BUD معذرت خواهی میکنم و قول میدهم که دیگر از این حرکات شنیع انجام ندهم.
والسلام

پ.ن2: یکی از دوستان بسیار عزیز کامنتی در مورد مطلب "تو را کشیده ام!؟ .." نوشته که خیلی زیبا و جذاب بود که دلم نیومد که توی کامنت دونی خاک بخوره.

"مرا کشيده اي؟ سياه قلم
منبت کاري
رنگارنگ
مرا کشيده اي؟
مرا کشيده اي ان هم وقتي موهايم را باد برد؟
باد برد و گره زد؟
گره زد به نگاه هايت به دلت به هوست؟؟
گره زد و من نفهميدم؟
يا فهميدم و .......
اري عزيزکم!
تاب خورده شد ......................
تاب ديده شد .......................
اما!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.
تاب مرده نه!تاب مرده نشد...........
نه نگاه هاي تو ! نه موهاي من!!!.............................."

وقتی ر د ک خشن می شود ...

...

19:45[ [RDK : نه، از این به بعد خشن میشم ..

19:48[ [RDK: مرده شوره قیافت رو ببره. خودم توی کفن بپیچمت. <-; اینطوری خوشت میاد؟

BUD: خوفه!

19:56[ [RDK: برو گمشو مشخات رو بنویس ، ریختت رو نبینم [دندون آغشته به خون ]

غلط می کنی به لبتاپ نزدیک بشی. برو یه گوشه بتمرگ [صدای غرش شیر در پس زمینه]

:BUD چشم، ببخشید!

20:08[ [RDK: فعلا از جلوی چشام گمشو،حالم رو به هم میزنی [ یه دریا پر از استفراغ]

BUDچشم، ببخشید. >>>>>>>>>>>>>:D<<<<<<<<<< :*

20:49[ [RDK: خب که چی؟ حوصله این جلف بازیا رو ندارم. از الان یه مرد واقعی شدم.

BUD: بهله! هر جور راحتید!

20:57[ [RDK:به درک برام مهم نیست که خوشت بیاد یا نیاد. فعلا خفه خون بگیر حوصلت رو ندارم.

:BUDچشم .

21:08[ [RDK:وقتی می گم خفه خون بگیر، خفه میشی حتی چشم هم نمی گی این رو بفهم احمق.

:BUDچشم ،ببخشید.

21:21[ [RDK:کاری نکن اون روی سگم بیاد بالا، هر چی از دهنم درمیاد بگم. خفه خون

:BUDبیا یه داستان از یه آقای خشن تو وبلاگ بزاریم؟!

00:32[ [RDK:از این سوسول بازیا درنیار، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ، نمی خای قاطی کنم که؟

:BUDچشم ،ببخشید!

00:43[ [RDK:ازین به بعد ساعت 10به بعد حق نداری sms بزنی شیر فهم شدی جوجه ؟

:BUD آقاهای خشنم این موقع شب مهربون می شن!

00:48[ [RDK :عمرا همینی که هست تا چشات درآد .....(سانسور شده)

فردا

13:03[ [RDK:بی ادب سلامت کو؟یادت رفته؟ صبر کن یه بار که زدم زیر گوشت یاد می گیری ..

:BUDچشم سلام ببخشید

13:07[ [RDK:کوفت زهر مار ،بمیری از دستت راحت شم، غلط کردی یادت رفت خفه خون بگیرچلمن

:BUDچشم، ببخشید :(

13:48[ [RDK :کوفت چیه ؟ ناراحت شدی ؟ به درک، حقته چشات درآد [بی تفاوتی]

:BUD:((

13:53[ [RDK: برای من الکی آبغوره نگیر ،خر سواری تموم شد، خفه خون بگیر جوجه کوچولو

:BUD :(

14:00[ [RDK: زهر مار، نگفتم دیگه شکلک نفرست .احمق نباش حالم رو به هم میزنی

:BUD من همون ر د ک مهربون و می خام :(

14:08[ [RDK: اون ر د ک احمق تموم شد . قدرش رو ندونستی. همینی که هست . باید خوشت بیاد

:BUD نیخام ....

14:16[ [RDK:غلط کردی زر اضافی موقوف . خفه خون

16:15[ [RDK :حالا یه مرد واقعی خوبه یا یه ر د ک مهربون ؟ حیف که........

BUD: ر د ک مهربون یه چیز دیگست!

16:21[ [RDK :پس چرا گفتی یه مرد واقعی خوبه؟! ر د ک مهربون که لوس نونوره

16:31[ [RDK :حالا شرمنده ر د ک مهربون مرده ، یه مرد 100% واقعی وجود داره

:BUDمنم قهرم

16:35[ [RDK :اولا برو به درک. دوما پررونشو .سوما غلط می کنی قهر می کنی. فهمیدی یا بیام بزنم تو سرت؟

:BUDمنم قهرم دیگه جواب sms هات رو نمیدم ...!

16:54[ [RDK :.... (معذرت خاهی RDK که به علت فضاحت و بلاغت کلام سانسور میشه!!!)

پ.ن: این یه سری sms در طی 24 ساعت با RDK رد و بدل شد....

پ.ن(ر د ک): اینجانب تمام مطالب بالا را مورد تایید قرار میدهم. (به دستور BUD این پینوشت رو اضافه کردم).

پ.ن: این رو هم بخونین از وبلاگ بابالنگدراز پنج فوتی .

تو را کشیده ام ؟!...






تو را کشیده ام
سیاه قلم
منبت کاری
رنگارنگ
تو را کشیده ام
تو را کشیده ام وقتی موهایت را باد برد و گره زد
گره زد
به نگاه هایم به دلم به هوسم
تاب خورده..............
تاب دیده..............
تاب مرده..............
نگاه هایم بود یا موهایت؟!!!..................



پ.ن: من و چه به نوشتن ؟!........
پ.ن: یک سری sms از جناب RDK دریافت نمودیم که به زودی جهت شناخت بهتر ایشان در اینجا قرار می گیرد!!!...

به یاد استاد مهدی سحابی ...


"در جست و جوى زمان از دست رفته" اثر مارسل پروست رو نمیدونم خوندین یا نه ولی واقعا نمیدونم بدون وجود کسی مثل مهدی سحابی آیا باز هم مترجمانی پیدا میشن که برای ترجمه ی کتابی 11 سال وقت بگذارن!!؟؟

قرار بود امروز بازی وبلاگی که بابالنگدراز دعوتم کرده رو بذارم و یه مطلب طنز هم بذارم ولی با توجه به در گذشت استاد مهدی سحابی سکوت میکنم. به همه ی دوستان اهل فرهنگ و هنر این ضایعه دردناک رو تسلیت میگم.

پ.ن1: یه نکته ی تستی خدمت همه دوستان عرض کنم اگه خیال میکنن که پست قبل غیر واقعی و زاده ی توهم ذهن بیمار من است صد در صد اشتباه میکنید.
پ.ن2: یه نکته ی تستی دیکه هم بگم، اگه خیال میکنید شخصی که همراه من در پارک طالقانی تشریف داشتن BUD(باد) هستن، دوباره صد در صد اشتباه میکنید.
پ.ن3: دیگه نکته ی تستی نمیگم، جون اگه یکی دیگه بگم درجا سکته میکنید.

آرامش ...

گفت: چرا اينجوري ميكني؟
گفتم: دوسش دارم، به تو چه؟ مگه فضولي!؟
با يه حالت خاص بهم نگاه كرد، سعي ميكرد اخم كنه و خودش رو ناراحت نشون بده، بلد نبود اخم كنه يا خودش رو ناراحت نشون بده.
پارك طالقاني زياد شلوغ نبود، وسط هفته بود، روي يه صندلي نشسته بودم، يه مانتو سياه خوشگل تنش بود، يه شال خاكستري هم روي سرش بود، خيلي بهش ميومد.
دستم رو گذاشتم رو شونش به طرف خودم كشيدمش، سرش رو گذاشتم روي شونم.
گفتم: لالا كن.
شال روي سرش عقب رفته بود، موهاش بيرون افتاده بود، موهاش رو بو كردم، موهاش رو بوسيدم، به آرومي نفس ميكشيد. شايد واقعا خوابيده بود! چن تا مزاحم با سر و صدا رد شدن، سرش رو از روي شونم برداشت، نگاش كردم، با يه حالت عجيب بهم نگاه ميكرد!
گفتم: چرا ساكتي؟ خب چه خبرا؟
گفت: هميشه كه نبايد حرف زد ...
نگاه معني داري بهم كرد
گفتم: از دستم ناراحتي؟
اخم كرد.
گفت: آره
گفتم: جدا ناراحتي؟ آخه چرا؟ چي شده؟
لبخند زد، وقتي لبخند ميزد خيلي خوشگل ميشد. لبخندش آرومم كرد. چشمك زد.
گفت: نه
خواست شالش رو جلو بكشه، موهاش رو بپوشونه، دستاش رو گرفتم، نذاشتم شالش رو درست كنه، آروم دستام رو دور گردنش حلقه كردم، صورتش رو به صورتم نزديك كردم آرام و با احتياط، سعي ميكرد از حلقه ي دستم فرار كنه، ولي سعي كردنش جدي نبود، خودش رو جمع كرد، صورتش نزديك صورتم بود، صورتش رو بوسيدم..
گفت: بازم گازم گرفتي، ديگه چي ميخواي؟
سعي كردم بيشتر به خودم نزديكش كنم، اروم بود ولي هنوز سعي ميكرد از حلقه ي دستم فرار كنه.
گفتم: خب؟
گفت: هيچي.
گفتم باشه!
لبخند زدم.
گفتم: لالا كن.
سرش روي سينم گذاشتم، آروم بود ولي درونم ناآرام بود يا شايد اونم ناآرام بود. صورتش رو نوازش ميكردم، دستش توي دستم بود، آروم با انگشتاش بازي ميكردم، دستش رو به صورتم نزديك كردم، آروم دستش رو بوسيدم، دوس داشتم زمان متوقف بشه، هيچ وقت غروب نشه، ولي خورشيد به ما دهن كجي ميكرد، داشت نورش رو از ما دريغ ميكرد حتي حاضر نميشد اندكي آررومتر حركت كنه، زمان ميگذشت و وقت جدايي بود. ايكاش خورشيد ميفهميد از لحظه ي جدايي تا ديداري دوباره به اندازه ي يه عمر طول ميكشه ...
موهاش رو دوباره بوسيدم، سرش رو بلند كرد.
گفت: داره ديرم ميشه؟
گفتم: خب؟ حالا چكار كنيم؟
از روي صندلي بلند شد، خيلي آروم شالش رو درست كرد، دستش رو زير شالش برد، موهاش رو درست ميكرد.
گفت: اين دفعه حتما كچل ميكنم؟
خندم گرفت. نگاش ميكردم.
گفتم: حالا چرا هي با شالت ور ميري؟ برات مثل يه تيك عصبي شده؟
بازم با همون نگاه خاص خودش نگام كرد، بازم سعي كرد اخم كنه.
گفت: به تو چه؟ مگه فضولي!؟
لبخند زدم. دستم رو گرفت و كشيد. دستم رو آروم فشار داد، از روي صندلي بلند شدم، لبتابش رو روي دوشم گذاشتم، كاپشنم رو از روي صندلي برداشت، دستش توي دستم بود با هم راه افتاديم ...
توي تاكسي نشسته بوديم، دستم توي دستش بود، با انگشتام بازي ميكرد، صورتش رو ناز ميكردم، به صورتش نگاه كردم، بودنش كنارم آرامش عجيبي بهم ميداد، تقريبا به ميدون رسالت رسيده بوديم.
گفتم: تو كه انتظار نداري با 500 تومني كه توي كيف پولمه، كرايه جفتمون رو حساب كنم؟
خنديد، واقعا زيبا ميخنديد، دستش رو توي جيبش كرد، يه هزاري بيرون آورد.
گفت: كافيه؟
چيز خاصي نگفتم لبخند زدم ...
ميدون رسالت بوديم، بايد جدا ميشديم، اون بايد سوار تاكسي ميشد، منم بايد ميرفتم طرف مترو.
سوار تاكسي شد، تا وقتي كه تاكسي حركت نكرده بود، از جام حركت نكردم، وقتي تاكسي راه افتاد، گوشيم رو از جيبم در آوردم، نوشتم: "دوست دارم ...". فرستادم براش.
آروم به طرف مترو پياده راه افتادم، حالا بايد زمان زود ميگذشت ولي لحظه ها به كندي ميگذشت، تا كرج كلي راه بود تا ديداري دوباره عمري ...

عکس بابا لنگدراز پنج فوتی

بعد از تلاش های بسیار و طاقت فرسا توانستم عکس این لنگدراز دیلاقی را بگیرم و بتوان کاری در جهت جبران لطف های بی امان این دیلاقی نسبت به خودم بکنم.


کارگر...




روي لبه حوض نشسته بود، دستاش رو بهم ميماليد به اميد ذره اي گرم شدن ولي خيلي وقت بود كه ديگه گرمايي رو حس نميكرد، بايد ميرفت دنبال كار، چند شب بود كه دست خالي برميگشت خونه، حداقل خوبيش اين بود كه توي خونه كسي منتظرش نبود تا شرمنده بشه، نگاهي به دستاش انداخت چن تا ناخن هاي دستش شكسته بود، يه چن تايي هم زيرش سياه شده بود، چن تا انگشت باقيماندش هم ناخن نداشت. پوستش خيلي كلفت شده بود، كف دستش پر از جاي تركيدگي پينه هايي بود كه بر اثر كار زياد ايجاد شده بود، خيلي وقت بود كه تنها زندگي ميكرد، هيچكس رو نداشت كه بهش فكر كنه يا نگرانش باشه يا منتظرش باشه ..

نگاهي به شلوارش انداخت گوشه زانوش پاره شده بود، هفته قبل كه سر ساختمان كار ميكرد پاش گير كرده بود به پله ها و خورده بود زمين. شلوار ديگه اي نداشت توي خيابون كه راه ميرفت هركسي نگاهي به شلوار پارش ميكرد و پوزخند ميزد و ميرفت. توي آب حوض نگاه كرد هنوز زير چشمش كبود بود، چن روز پيش با اوستا كارش دعوا گرفته بود اونم با مشت گذاشته بود زير چشمش، اوستاش آدم كثيفي بود، بهش گفته بود چن كيسه سيمان رو براش بدزده بدون اينكه صاحب كارش بفهمه، اونم قبول نكرده بود، اوستاش هم نامردي نكرده بود حسابي گرد و خاك تنش رو تكونده بود، بعدش گفت "پشت سرت رو خوب نگاه كن منتظرم باش، كارم هنوز باهات تموم نشده"

صداي پر زدن يه كبوتر از فكر و خيال بيرون آوردش، توي حياط يه كبوتر داشت براي خودش رو زمين دنبال چيزي ميگشت، آرزو كرد كاش جاي كبوتر بود ميتونست راحت از روي زمين غذاش رو پيدا كنه. فعلا كه كبوتر نبود و بايد ميرفت دنبال كار. از در خونه اومد بيرون، توي كوچه برف بود، چن شب بود خيلي شديد برف ميومد، توي برفا راه افتاد، هميشه صداي له شدن برف ها رو زير كفشاش دوس داشت ولي اينبار نه، گوشه لنگه ي راست كفشش سوراخ شده بود و كف لنگه پاي چپش هم سوراخ بود توي برفا كه راه ميرفت آب وارد كفشش ميشد و تا مغز استخوانش يخ ميزد. سعي ميكرد از جايي راه بره كه برف كمتر باشه ولي نزديك به نيم متر برف داخل كوچه بود، تا سر كوچه كه رسيد كفشاش پر از آب شده بود، تا ميدون اصلي شهر كه رسيد صداي شالاپ شالاپ آب توي كفشاش مثل يه آهنگ براش تكرار ميشد با اين تفاوت كه زجرش ميداد و سرمايي نا خواسته رو بهش تحميل ميكرد. دور ميدون پر از كارگرهاي بدبختي مثل خودش بود كه دنبال يه لقمه نون براي زن و بچه شون بودن ولي كار كجا بود فقط بيگاري بود كه از اين ملت بدبخت ميكشيدن. يه گوشه ايستاد، خجالتش باعث شد زياد خودش رو جلو نكشه، ساعت همينطور ميگذشت و هنوز سركار نرفته بود، تا يه ماشين ميومد همه به طرفش بدو ميكردن و جايي براي اون نبود كه بگه منم كار ميخوام. ظهر شده بود، ديگه كسي براي بردن كارگر نميومد، چاره اي نبود بايد برميگشت خونش. يه گوشه اي نشست، كفشاش رو بزور از پاش در آورد، انگار داشت خود پاهاش رو ميكند، پاهاش تقريبا يخ زده بود، انگشتاي پاش خم نميشدن، يه چن دقيقه اي پاهاش رو ماليد تا حداقل تا خونه بتونه راه بره، كفشاش رو دوباره پوشيد و راه افتاد. توي راه همش داشت فكر وخيال ميكرد كه بره پيش اوستاش بگه غلط كردم، به جاي چن تا كيسه، همه ي كيسه ها رو برات ميدزدم. رسيده بود به سر كوچه، غصش گرفته بود توي كوچه هنوز برف بود، رد پاهاي مختلف توي برف ها مشخص بود، از وسط كوچه حركت ميكرد، چون برف تقريبا كمتر بود، خودش رو فحش ميداد، كه چي ميشد چن تا كيسه سيمان رو بلند ميكردي، آخه آسمون كه به زمين نميومد، صداي ماشيني از پشت سرش افكارش رو پاره كرد، برگشت يه وانت بود، كل كوچه رو پر كرده بود رانندش هم اوستاش بود، خوشحال شد توي دلش گفت كه حتما اومده دوباره ببرم سركار ولي خوشحاليش به ترس تبديل شد چون اوستاش لبخند زشتي روي لباش بود، وانت هرچي نزديك ميشد سرعتش بيشتر ميشد، حالا معني حرف اوستاش رو فهميد كه گفته بود "پشت سرت رو خوب نگاه كن منتظرم باش، كارم هنوز باهات تموم نشده" سريع از جاش پريد ولي دير شده بود پاش تقريبا زير چرخ له شد صداي شكستن استخواناش رو شنيد، سرش به شدت به ديوار كناري كوچه خورد، روي برف هاي كنار ديوار پخش شد، صداي اوستاش رو از راه دور شنيد كه فرياد ميزد "حالا كارم باهات تموم شد، مادر..." كل كوچه دور سرش مي چرخيد، توي دهنش شوري خاصي رو احساس كرد، دستش رو به سختي به پشت سرش كه بدجوري درد ميكرد برد، گرماي خاصي رو احساس كرد، مايع گرم غليظي دستاش رو پر ميكرد، برف اون رو در آغوش گرفته بودن، فكر كرد حالا نوبت اونه كه برف ها رو به آغوشش دعوت كنه، به خودش گفت چن لحظه اي دراز ميكشم تا حالم جا بياد، چشماش سياهي ميرفت، دليل خاصي براي بلند شدن از جاش نداشت و نايي هم براي بلند شدن نداشت، خيلي خوابش ميومد شايد الان وقت خواب بود خوابي راحت و طولاني چون ديگه نه نوري بود اذيتش كنه و نه صدايي كه بشنوه. چشماش رو بست...

خوابش نميشكست حتي وقتي كه كلاغي رو صورتش نشست ...

پ.ن: من دستای این BUD رو میبوسم، کلا کارش درسته، کلا این چن تا پست آخر رو خودش کل زحمتاش رو کشید، احتمالا سهمش رو از وبلاگ تا 99 در صد بالا ببرم. عنوان پست قبل هم عوض شد.

پ.ن2: آزادی جعفر ابراهیمی رو به همه ی دوستان تبریک میگم.

پ.ن3: از همه ی دوستان به علت اینکه کمتر وقت میکنم بهشون سر بزنم معذرت میخوام، ببخشید به هر حال هرکسی یک سری مشکلات خاص خودش رو داره، من اگه هفته ای یه بار وقت کنم BUD رو ببینم کلاهم رو میندازم هوا چه برسه به اینکه بتونم بیام نت.